محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
776
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خبر بهرام شوبينه با دختر پرى گفتا روزى بهرام به شكار بيرون آمد و هرمز خرا [ د ] برزين و بزرگ دبير و جماعتى از ياران با وى بودند . بهرام از پس گورخرى بتاخت . آن گورخر به مرغزارى اندر شد بزرگ . ياران از پس [ a 140 ] وى اندر شدند . چون مرغزار سپرى شد يكى وادى پديد آمد به دو اندر بوستانهاى بسيار و آبهاى روان و كوشكها ، و از دور يكى كوشك بزرگ پديدار آمد . بهرام بتاخت و بدان كوشك شد با ياران و فرود آمدند يارانش ، و بهرام اندر رفت و ايشان را گفت : شما يك زمان بر در باشيد تا من اندر شوم . و اسب خويش ايشان را داد و ايشان بر در آن كوشك بنشستند ، و بهرام به كوشك اندر شد . زمانى بود . غلامى از آن كوشك بيرون آمد و اسبان ايشان بستد و علف دادشان ، و باز بيرون آمد و طعام آوردشان . چون طعام بخوردند شراب آوردند و شراب بخوردند . زمانى دير برآمد و بهرام بيرون نيامد . مردانشاه به كوشك اندر شد . بهرام را ديد با كنيزكى نشسته كه هرگز تا مردانشاه بود از آن نيكوتر نديده بود ، نه آزاد و نه بنده ، و با وى حديث همى كرد . بهرام او را گفت : بنشين تا من بيرون آيم . مردانشاه به جاى باز آمد و بنشست . زمانى بود . بهرام بيرون آمد و آن كنيزك با وى بود تا در كوشك ، تا همه ياران وى را بديدند . و بهرام برنشست و آن كنيزك به كوشك اندر شد . پس ديگر روز هرمز خرا [ د ] برزين و بزرگ دبير هر دو از پيش بهرام بگريختند و